حرکت زمان...
ما زمان را بر اساس
حرکت خورشیدهای بی شمار
اندازه می گیریم ،
آنها با دستگاههای کوچکی که در جیبهای کوچکشان می گذارند
حال به من بگو چگونه می توانیم در جایی
مشترک و زمانی مشترک
دیدار کنیم؟؟!!
زمان چه قدر شگفت انگیز است ، وما چه قدر عجیب و غریبیم !
زمان واقعا دگرگون گشته ،و بنگر ،ما را نیز دگرگون کرده است .
زمان یک گام جلو آمد ،نقاب از چهره برگرفت ، ما را به وحشت انداخت
و سپس به وجودمان آورد.
دیروز از زمان گله داشتیم و از هیبت آن به خود می لرزیدیم،
اما امروز یاد گرفته ایم که دوستش بداریم و تکریمش
زیرا اکنون مقاصد،منش، اسرار و رازهایش را می فهمیم.
جبران خلیل جبران
زیبایی درون....
صدفی به صدف مجاورش گفت:
در درونم درد بزرگی احساس میکنم ،
دردی سنگین که سخت مرا می رنجاند.
صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت:
ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست.
من در درونم هیچ دردی احساس نمیکنم.
ظاهر و باطنم خوب و سلامت است.
در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور
کرد و سخنانشان را شنید.
به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت:
آری ! تو خوب وسلامت هستی اما دردی که همسایه ات
دردرونش احساس میکند
مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است.
جبران خلیل جبران
دارا و ندار

همنوع بی نوای من
محرومیت موجب بلند نظری روح می گردد
در حالی که ثروت از روی پلیدی آن پرده بر می گیرد
"غم"عواطف را رقیق می کند و"شادی"دل مجروح را التیام می بخشد
اگر اندوه و نداری را بر چینند
روح آدمی شبیه لوحی سپید خواهد شد
که در آن جز نشانه های خود پرستی و آزمندی ،چیزی ثبت نشده است.
" جبران خلیل جبران "
مرگ و زتدگی

اکنون بیا،ای مرگ زیبا،زیرا روح من مشتاق توست.
نزدیکتر بیاو زنجیرهای ماده را بگشا،زیرا دیگر تاب فشارشان را ندارم
بیاِای مرگ شیرین بیا و مرا از آدم هایی بگیر که در میانشان بودم و بیگانه اش پنداشتند
زیرا با زبان فرشتگان و با واژگان بشری با انها سخن گفتم
شتاب کن،زیرا آدمها مرا رانده اند و در پستو های تاریک فراموشی نهاده اند
چرا که من همچون ایشان دل گرو مال و منال نداشتم
و از دست رنج ناتوانتر از خود بهره مند نگشتم
نزد من آی ای مرگ زیبا و مرا با خود ببر ،زیرا همنوعانم مرا نمی خواهند .
مرا به سینه پر مهرت بچسبان و لبانم را ببوس،
لبانی که از بوسه مادری محروم بوده ،و گونه های خواهری را لمس نکرده
و لبان یاری را ندیده است
شتاب کن ومرا در بر بگیر ،ای مرگ،محبوبم.
***********
تنها مرگ و عشقند که همه چیز را دگرگون میکنند.
"جبران خلیل جبران"
حقیقت

حقیقتی که به دلیل و برهان محتاج است فقط نیمی از حقیقت است.
************
من هرگز در باره حقیقتی که نیازمند توضیح بود تردید نکردم .
مگر آن حقیقتی که خودم را مجبور به تحلیل تو ضیح آن دیدم.
************
حقیقت چیزی است که باید همواره شناخته شود . اما فقط گاهی بر زبان آید.
************
حقیقت ما را فرا می خواند غرق در خنده معصو مانه یک کودک ،
یا بوسه های یک معشوق ،اما ما درهای عاطفه را به روی او میبندیم
وبا او مانند یک دشمن بر خورد می کنیم .
************
حقیقت دختر الهام است ،تحلیل و جر وبحث مردم را از آن دور می کند .
************
کسی که طالب حقیقت است و آن را برای بشریت باز می گوید
در معرض رنج و شکنجه خواهد بود.
************
*مبالغه حقیقتی است که کنترل خود را از دست داده است.
"جبران خلیل جبران"
دارا و ندار....

همنوع بی نوای من
محرومیت موجب بلند نظری روح می گردد
در حالی که ثروت از روی پلیدی آن پرده بر می گیرد
"غم"عواطف را رقیق می کند و"شادی"دل مجروح را التیام می بخشد
اگر اندوه و نداری را بر چینند
روح آدمی شبیه لوحی سپید خواهد شد
که در آن جز نشانه های خود پرستی و آزمندی ،چیزی ثبت نشده است.
" جبران خلیل جبران "
عشق بـــورزید بند مسازید
به یک دیگر عشق بورزید ،اما از عشق بند نسازید
بگذارید عشق دریایی مواج باشد در میان سواحل روح شما ....
با هم بخوانید برقصید و شادمان باشید. اما بگذارید هر یک از شما تنها باشد
همچون سیم های عود که تنها هستند گر چه با نغمه به ارتعاش در می ایند
دل های خود را به یکدیگر بدهید ،اما نه برای نگه داشتن .
زیرا تنها دست زندگی شایسته است دل های شما را نگه دارد.
در کنار یکدیگر بایستید،اما نه بسیار نزدیک به یکدیگر:
زیرا ستون های معبد جدا ی از هم می ایستند،
و درخت بلوط و درخت سرو در سایه هم نمی بالند.
"جبران خلیل جبران"
حضور خدا

و اگر می خواهید خدا را بشناسید ،در پی کشف رازها نباشید
بلکه به گردا گرد خویش نگاه کنید ،او را خواهی دیـــد که با
کودکانتــان سر گرم بازی است
وبه آسمان بنــگرید ، او را خواهی دیــد که در میان ابــرها گام بر میــــــدارد
در حالی که دستهایش را در آذرخش دراز کرده است و در باران پایین می آید
او را خواهیـــــــد دید که در گل ها می خنـــدد ،آن گـــاه به پا می خیـــــزد و در
لا بلای درختان ،دستانش را برای شما تکان می دهد .
"جبران خلیل جبران"
وخداوند عشق را آفرید
رودها در جاری شدن
و علفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موج ها زندگی پیدا میکنند
و انسانها ...
همه انسانها
با عشق...
فقط با عشق ...
پس بارخدایا بر من رحم کن
بر من که می دانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که دست و پائی نداشته باشم
اما نباشد...
هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد...
هرگز نباشد...
آمین
ای عشق...

ای عشق که دستان خداییت
بر خواهش های من لگام زده
و گرسنگی و تشگیم را تا وقار و افتخار بالا برده
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتن ناتوانم را وسوسه می کند
بگذار گرسنه گرسنه بمانم، بگذار از تشنگی بسوزم ،
بگذار بمیرم و هلاک شوم ،
پیش از آنکه دستی بر آ ورم
و از پیاله ای بنوشم که تو آن را پر نکردی
یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساخته ای ...."جبران خلیل جبران"
زیبایی چیست؟؟

زیبایی بزرگ،شیفته ام می سازد،اما زیبایی بزرگتر آزادم میکند،حتی از خودش.
***جبران خلیل جبران***
پس از سکوتی که در آن رویاهایی لطیف وجود داشت ، از او پرسیدم:"زیبایی چیست؟
مردم در تعریف آن و برداشتشان از آن اختلاف دارند ،
آنچنان که بر سر ستایش آن و عشق به آن با یکدیگر مشاجره میکنند ."
پاسخ داد :زیبایی چیزی است که ترا به بخشیدن ،نه گرفتن،ترغیب می کند.
چیزی که احساسش میکنی ،
آنگاه که دستانی از اعماق جانت دراز می شوند تا آن را بگیرند
و به درون وجودت ببرند . چیزی است که جسم آن را نقمت میداند و روح آن را نعمت،
پیوندی است که بین شادی و غم ،زیبایی، تمامی آن چیز های پنهان است
که در کشان می کنی.
آن ناشناخته ها که می شناسیشان و آن خامو شانی که به آنها گوش می سپاری.
زیبایی نیروی است که از مقدس ترین مقدسات وجودت آغاز می شود
و در جایی فراسوی رویاهایت پایان می پذیرد"



